تبليغاتX
دریا


دریا





درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


دوستان عاشق


موضوعات :


RSS


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


لوگوي دوستان


كد جاوا :

خندیدن تو این دنیا همش از روی عادت ما ادم ها هست خنده ای که بعضی وقتها باید از روی اجبار

و تاکید باشه ولی تو دل یه چیز دیگه هست

یه حرف دیگه هست

کی میدونه و با خبر میشه از دل ما انسا ن ها !؟  

باید همه غم و غصه هارو تو دل ریخت همیشه میگم برای شاد کردن دل انسان ها باید خنده ای کرد

تا شاید غم و غصه رو به فراموشی بسپاره

اما یازم میخندم خنده ای از روی عادت همیشگی


نويسنده: سحر مورخ: یکشنبه هفدهم شهریور 1387 در ساعت: 13:6
|+|

 

گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست

بین منو عشق تو ولی فاصله ای نیست

گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن

گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست

پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف

تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست

گفتم که کمی فکر خودم باشم و آنوقت

جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست

رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت

بگذار بسوزد دل من مساله ای نیست

 

 


نويسنده: سحر مورخ: یکشنبه هفدهم شهریور 1387 در ساعت: 13:3
|+|

بغضمو وقت جدايي هي نگه داشتم به سختي

حتي واسه دلخوشيمم دست تكون ندادي رفتي

 

پس بذار روي ماهتو دم آخر نگاه كنم

سخته با خاطراتمون با دل خون وداع كنم

 

وقت رفتنت نبود خداحافظ عشق من

دلت ميشكنه يه روز ميدوني قدر اشك من

 

اما هر كجا كه هستي منو تو دلت نگه دار

با چشمهاي خيس و گريون من ميگم خدا نگهدار

 


نويسنده: سحر مورخ: یکشنبه هفدهم شهریور 1387 در ساعت: 13:2
|+|

سرم را در تاريکي گودالها فرو مي‌برم. لباس سکوت بر تن مي‌کنم و ديگر به تو نمي‌گويم بمان.

کنار مي‌روم تا راه زندگي خود را به تنهايي طي کني. مي‌فهمم اما وانمود به نفهميدن مي‌کنم.

حس را در خودم مي‌کشم. عشق را سرکوب مي‌کنم تا با تنهايي خود خوش باشي.

من با خنجر زدن به روح و جسمم، آنچه را که تو مي‌خواستي برايت فراهم کردم. آسوده باش که

به آنچه مي‌خواستي رسيدي... در حاليکه حتي لحظه‌اي به آنچه من مي‌خواستم فکر هم

نکردي...

براي اعتراض نيست که اين سخنان را مي‌گويم. بارها به تو گفته‌ام که قلب من از گدايي کردن

عشق مستغني است. براي برهم زدن روزهاي آرامت هم نمي‌گويم. تکرار اين جملات براي اين

است که روز به روز بيشتر از گذشته از تو و زندگيت متنفر شوم و دیگر امید به بازگشتت را

نداشته باشم... !

خوش باش... .



نويسنده: سحر مورخ: یکشنبه هفدهم شهریور 1387 در ساعت: 13:0
|+|

 

هرگز فراموش نمی کنم سخنانی را که از چشمان تو شنیدم

 

می گویند چشمها هرگز دروغ نمی گویند

 

اما من شیرین ترین دروغ ها را از چشمان تو شنیدم

آن هنگام که می گفتند:دوستت دارم...............


نويسنده: سحر مورخ: شنبه پانزدهم تیر 1387 در ساعت: 19:21
|+|

 

 

بوسه يعني وصل شيرين دو لب
بوسه يعني خلسه در اعماق شب
بوسه يعني مستي از مشروب عشق
بوسه يعني آتش و گرماي تب

بوسه يعني لذت از دلدادگي
لذت از شب , لذت از ديوانگي
بوسه يعني حس طعم خوب عشق
طعم شيريني به رنگ سادگي


نويسنده: سحر مورخ: جمعه چهاردهم تیر 1387 در ساعت: 17:45
|+|

1)    عشق یعنی  نتونی صبر کنی تا کسی شما رو به هم معرفی کنه

2)    عشق یعنی همون سلام اول

3)    عشق یعنی چیزی مثل تنفس در هوای پاک کوهستان

4)    عشق یعنی یک موهبت  طبیعی که باید اونو پرورش داد 

5)    عشق یعنی انفجار احساسات

6)    عشق یعنی وقتی دلت میره نتونی جلوشو بگیری

7)    عشق یعنی جذب شخصییتش شی

8)    عشق یعنی جواهر قیمتی خودتو بدست بیاری

9)    عشق یعنی توی ذهنت خودتو با اون مجسم کنی

10)           عشق یعنی وقتی توی انتخابت شک نداری


نويسنده: سحر مورخ: جمعه چهاردهم تیر 1387 در ساعت: 17:43
|+|

     


نويسنده: سحر مورخ: سه شنبه هجدهم دی 1386 در ساعت: 18:56
|+|

من منیم لایق به عشق آفتاب من مگر بینم وصالت را به خواب


من از این قعر سیاهی خسته ام من از این گم کرده راهی خسته ام


تیر حـــیرت تیر حــــیرت خورده ام ره به اعـــماق تجــلی بـــرده ام


از برت با بی وفایی می روم مــن به قربان جدایی می روم


مـــــن ندارم تاب درد اشـتیاق عالمی مشتاق وصل و من فراق


کس به عمق عشق من واصل نشد هــیچ کس آیینه کامـــل نشد


کاش دستم بوی لبخند تو داشت سینه ام عطر گلو بند تو داشت


کاش ما همسایه هم می شدیم زندگی را فارغ از غم می شدیم


حیف زمانه بین ما را سد کشید زخم حسرت بی تو در من قد کشید

                                                             

     


نويسنده: سحر مورخ: سه شنبه هجدهم دی 1386 در ساعت: 18:49
|+|

غربت  اشعار  من را   قافیه تکرار  کن

                                        نبض بودن را گرفتی خواب را بیدار کن

درردیف حادثه گم گشته ام را دیده ای

                                        در حضور خاطره  با  ما کمی  دیدار  کن

در گمین گاه قدر احساس را گم کرده ای

                                         در میان مهر و من تا آسمان دیوار  کن

عاطفه رنگش پریده عشق سو سو می زند

                                         ا ی تو ای زیبای تنها غصه را بیکار  کن

چشمهایت دیده اند آیا وجودم شیشه ایست

                                          سنگدل سنگم مزن  آرام تر  آزار  کن

ماندم تنها............... 


نويسنده: سحر مورخ: سه شنبه هجدهم دی 1386 در ساعت: 18:41
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.k2sms.sub.ir & www.b-a-h-a-r-2-0.sub.ir & +SMSFARSI+